من از این فاصـــــــــــله ها دلگـــيرم
به نام مهربوني
مشقهایی که تاکنون نوشته ام پر از غلط است و همیشه در دیکته نمره ی صفر می گیرم دفترم خاک آلود ترین دفتر و مدادم کندترین مدادی است که تاکنون دیده ای ! همیشه دیر به مدرسه می رسم و در کلاس درس خواب آلوده ترین دانش آموز کلاسم ! همه مرا از مردودی می ترسانند و انگشت تهدید همه به سویم نشانه می رود ! اما من ... می دانم تو از تمام غلط ها و بی انضباطی هایم خواهی گذشت و آنها را ندیده خواهی گرفت ! آخر من امیدوارترین شاگرد کلاست هستم و همیشه محتاج بخشش بی اندازه ات ! خدای من !
"تولد امام رضا رو به همه ي دوستارانش تبريك مي گم"
سلام حالتون چطوره؟ خوبيد؟ خوشيد؟ خوش مي گذره؟ هي مام خوبيم مي گذرونيم گرفتار كنكور و مشكلاتشيم . مي دونم دلتون خيلي برام تنگ شده بود .... مي دونم بابا حق داريد.... حق با شماست .... اي بابا باشه قبول مي دونم از دير آپ كردنم ناراحت شديد من اهل تيكه انداختن نيستم شوخي بود به دل نگيريد .مي دونيد من بيشتر واسه دل خودم مي يام و آپ مي كنم البته شما هام يه انگيزه ي خوبيد كه البته داريد كم كم از بين مي ريد خوب ديگه تيكه پروني و گله و شكايت كافيه خوب اول از همه مي خوام روز جهاني دختر رو اول به خودم بعد به فرشته بعدش به همه ي دخترهاي ناز و عزيز و گل و گلاب تبريك و تهنيت عرض بنمايم (البته با کمی تاخير). بازم اين روز رو به دختران عزيز كه وجودشون لازمه ي هستي و انگيزه ي آفرينش است تبريك مي گويم(تاكيد براي چزوندن پسران محترم) خوب بذاريد از همين روز زيبا بگم كه كسي تحويلمون نگرفت مثل هميشه .اولين كسي كه بهم تبريك گفت فرشته بود جالبه كه من خودمم اصلا يادم نبود دوم مامان بابا بودن كه بهم تبريك گفتند و بهم هديه دادند (يه گوشي جديد صورتي رنگ فشنگ) سوم هم كيانا بود كه اس ام اس (پيامك امروزي ها ) زد و تبريك گفت و تبريك و تهنيت ها همين جا خاتمه يافتند. مدرسه هم بهمون يه خودكار و شيريني و آب پرتقال دادن و تحويلمون گرفتند .(البته من امروز كه مي خواستم شماره يادداشت كنم هرچي تلاش كردم خودكاره ننوشت ) خوب بذاريد از مدرسه و اتفاقاتش بگم :توي اين مدت خوب كلي اتفاق ها افتاده و صميميت بچه ها زياد شده بچه هايي كه تازه اومدن بعضي هاشون خيلي خوبن راستي زبونم لال شما كه يه وقت سرما نخوريديد؟! چشمتون روز بد نبينه من 14 مهر سرماي خيلي بدي خورده بودم (قحطي بود مجبور شدم سرما بخورم )طوري كه ناي انجام دادن هيچ كاري رو نداشتم و تقريبا دو روز كامل خواب بودم و دكتر هم نرفتم (چون ترسيدم آمپول بده ) . يكشنبه 18 مهر با فزشته از مدرسه اومديم خونه ي ما و ناهار قيمه خورديم و كلي حرف زديمو خنديدم و كمي هم غيبت كرديم البته هميشه سعي مي كنيم اين كاره ناپسند و انجام نديدم اما... تازه هميشه موقع غيبت كردن به هم تاكيد مي كنيم غيبت نكن بعد ميگيم خوب ديگه... مدرسه هم خوبه خوش مي گذره البته معلم ها تا ما يكم مي گيم مي خنديم انقدر به ما شوك وارد مي كنن كه خنده ها كوفتمون مي شه بچه هام خوبن آهان راستي دختر خانم ورزشكار (آقا پسر) هم بالاخره مجبور به تعهد دادن شدند و به والده ي محترم قول دادن كه از امسال ديگه دختر بشن و پسر نباشن كه البته من زياد اميدوار نيستم چون اين بشر اينهو پسراس اون روز از سر شوخي و شايد هم ابراز علاقه با دست مبارك كه فك كنم 700 كيلو باشه پشت بنده را نوازش فرمودند شنبه ي قبل مشاوره داشتم وارد اتاق مشاور محترم كه شدم تا بنده رو ديدن شروع كردن به لبخند مليح زدن و خنديدن و بنده دوباره !!!!!؟؟ اينجوري شدم يكشنبه مدرسه نرفتم بگيد چرا؟ چون فرشته آنفولانزا گرفته بود راستي چهارشنبه مارو به مدت يك هفته تعطيل نمودند به خاطر شيوء آنفولانزا و ما از همين جا از اين ويروس مخترم و فك و فاميلشان كمال تشكر را مي نماييم. پنجشنبه عصر فرشته مشاوره داشت قرار شد من هم برم كه بعد باهم بريم صفا سوتي و اين مهم نيز ممكن شد و خلاصه كلي راه رفتيم و كلي گفتيم و خنديديم خوب خلاصه همه ي اين خنده ها ديري نپايد وسرانجام به دعوا و مرافه تبديل گرديد خوشحال شدم. برام دعا كنيد ,اوضاع خونه خيلي بهم ريخته و فك كنم تا چند وقتي از گردش و مزون و اين حرف ها خبري نباشه تازه تصميم داشتيم اين دفعه بريم سفره عقد ببينيم.آه-ه-ه-ه-ه- پايان آسمونتون پر ستاره می سپورمتون دست خدا مهلا 88/8/9
بعدانوشت:ببخشید که نمی یام خبرتون کنم و بهتون سر بزنم سرم خیلی شلوغه بعدا نوشت۲:با بحران بی نظری همراهیم (هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم "بنیاد امور بحران های اینترنتی) خدايا راهي نمي بينم و آينده پنهان است اما مهم نيست ,همين كافي ست كه تو همه چيز را مي بيني و من تو را.... خدايا در اين دنيا پيوسته در معرض نابودي,هلاك و مرگ هستم در دل مي گويم: خدايا به خاطر بندگانت معجزات بيشماري مي كني پس به نجات من هم بيا,مرا آن موهبت بخش كه در تو زندگي كنم پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم مبادا كه از ياد ببرم تو تنها پناه و آسايش من هستي با دستي دامان تو را مي گيرم با دست ديگر به تهي دستان و دردمندان ياري مي رسانم مرا در اوقات تنهايي و نياز مندي تنها مگذار... مرا هيچ وقت تنها مگذار(بي تو مي ميرم) اي مهربان ترين دریاب مرا آمين به نام مهربوني سلام . يه سلام به تازگي بهار تو پاييزي ترين روزهاي سالتون حال و احوال چطوره؟ خوش مي گذره ؟از دنيا چه خبر ؟هنوزم دست به دست مي گرده مگه نه؟ خوب مام حالمون بد نيست غم كم مي خوريم كم كه نه !هر روز كم كم مي خوريم امروز دوازدهمين روز, از مهر ماه سال پيش دانشگاهي هم گذشت و شمارش معكوس كنكور 12 روزه كه شروع شده , حس و حال عجيبي دارم درست نمي دونم چمه؟!!! البته فكر مي كنم با خوندن دردو دلي كه اون بالا با خدا نوشتم حسمو درك كرده باشين . روز اول مهر من از پنجشنبه ي هفته ي پيش يعني دوم مهر شروع شد, يه روز عقب تر از بقيه , روز اول با فرشته قرار گذاشتيمو نرفتيم و استارت پيش دانشگاهي رو از روز دوم زديم . روز پنجشنبه مدرسه خيلي خوب بود ديدن دوباره ي دوستاي كمي بي وفاي دبيرستان ,ديدن چهره هاي نا آشنا كه قراره آشنا بشن , ديدن معلم ها ي جديد و قديم ...همه ي اينها قشنگيه خودشو داره . زنگ اول و دوم شيمي داشتيم معلم شيمي خيلي خوب و مهربونه از اون معلم هاي مامان مانند(اين اسمو خودم روش گذاشتم)كه همش قربون صدقمون مي ره (الهي...) و اما خانم معلم زيست كه فكر كنم اگه خنده دار ترين جك دنيارم واسش تعريف كني بازم از زدن يه تبسم دريغ كنه( فك كنم مي ترسه با خنديدنش بچه ها پررو بشن) خانم معلم ادبيات هم كه حسابي با احساس اند و با خنديدن و حرف زدنشون و كلا با حركاتشون , آرامش خاصي به آدم منتقل مي كنن (بنده بسيار به ايشان علاقمند گرديده ام ,البته ايشان هم تخصص ضايع كردن دارند. ) خوب اين ازاوصاف معلم ها حالا بذاريد از بچه هاي جديد بگم: دختر خانم يا بهتر بگم آقا پسر پهلوون كه به خاطر قلدريش تا حالا 5 بار رفته دادگاه و هر 5 بارش هم زده يه پسرو ناكار كرده والانم دنبالشن كه ازش تعهد بگيرن كه ديگه پسرهاي مردمو نزه مادرم هم به جمع كثير مشوقان ايشان پيوسته ايم به ويژه مادرم كه بسيار مشتاق ديدار ايشان گرديده اند و قرار است روزي به مدرسه آمده تا ايشان را زيارت نمايند .) و اما دانش آموز جديد ني نوشابه اي (نگفتم قليون چون از اونم لاغر تره) كه وقتي راه مي ره من مي ترسم يه وقت آسيب ببينه يا مثلا يهو ناپديد بشه اما از شوخي گذشته بايد بگم دبيرو استاد هاي امسالمون خيلي توپن و همشونو دوست دارم و از خدا مي خوام عمر باعزت بهشون بده. بچه هاي كلاس هم همه خوب و باحال اند و من سعي مي كنم همشونو دوست داشته باشم (اما به نظر شما آدم حق نداره از بعضي ها خوشش نياد؟؟؟!!!) استا ادبيات ما فرمودند :"اگه آدم نسبت به چيزهايي كه دوروبرشن و اونارو مي بينه بي احساس باشه و دوستشون نداشته باشه , چطور مي تونه خدارو كه نديده دوست داشته باشه !!!؟؟؟ (حرف قشنگي بود) اين هم خلاصه اي از دوران پيش دانشگاهي بعد از گذشت 12روز. اتفاق و خبر خاص ديگه اي هم نيست كه بنده عارض بشم. فقط يه خاطره ي يا بهتر بگم سوتيه بنده : اونروز زنگ فيزيك آخر زنگ بنده رفتم تا توضيح تستي را كه بسيار بنده را سردرگم و بي خواب نموده بود خوب ديگه پايان لحظه هاتون سبز پاييزتون بهاري تا درودي ديگر بدرود بعدا نوشت: راستي بچه ها تروخدا منو ببخشيد كه نمي يام بهتون سر بزنم و به وبم دعوتتون كنم سرم خيلي بيزيه ( نوشته های بی بهانه ام را بهانه، تویي اي قشنگ ترين بهانه اي مهربان
تويي بهانه ي تمام نوشته هاي نوشته و نا نوشته ي من(مهلا) خداوندا، به تو امیدوارم و به تو توکل کرده ام.به من جرأت بده تا قدرتمند شوم. می دانم کـه بـرای رو بـه رو شـدن بـا دغـدغـه هـــای زنـدگـی ام... نـیاز بـه قـدرت و جرأت دارم و ازطـریق قـدرت تـو می توانم نرم تر از فرشته و قدرتمند تر از شیر باشم
سلاممممممممم .حال و احوالتون چطوره؟ اوضاع بر وقفه مراده؟ راستي عيدتون مبارك خوب ديگه ماه رمضون امسال هم با همه ي خوبي ها و البته سختي هاش تموم شد تا ماه رمضون سال ديگم معلوم نيست چي پيش بياد ايشاالله كه ساله خوبي باشه واسه هممون خوب ديگه چه خبرا؟بگيد ببينم چند كيلو لاغر شديد؟ من كه زياد فرقي نكردم راستي شب هاي قدر چطور بود ؟آشتي كرديد؟ شب نوزدهم با مامان رفتيم مسجد البته بدون فرشته اونجا بچه ها روديدم (مريم.بهار.ميترا) و به جاي گوش دادن به فرمايشات آخوند محترم شروع كرديم شب بيست و يكم نرفتم آخه نه مامان اومد نه فري ,مامان چون بابا داشت از يه سفر طولاني (تقريبا دو ماه) بر مي گشت نيومد گفت خوب نيست بابا وقتي مي ياد خونه نباشم و از اين حرف ها منم ديگه بيخيال شدم و خودم تو خونه تا ساعت 12 بيدار موندم و كمي عبادت نمودم و بعد خوابيدم صبح هم با خونواده رفتيم خونه ي مامان بزرگم اينا كه خالم و داييم اينا هم اونجا بودن .دختر خالمم كه امسال كنكور داده بود اونجا بود و البته بسيار شادمان شب بيست وسوم هم با فري رفتيم احيا و بازم بهاره و مريم و ديديم خيلي شب خوبي بود و من كلي تخليه شدم راستي اونروز ماه عسل رتبه هاي برتر كنكورو آورده بود و ما بسيار به حال آنان غبطه ورزيديم از قديم گفتند آرزو بر جوانان عيب نيست جمعه شب عمم اينا افطار خونمون بودن خوش گذشت كلي گفتيمو خنديديم خوب ديگه تابستون امسال هم تموم شد و البته بسيار زود تموم شد و بنده بايد از چند روز ديگه به مدرسه بروم و دوران جديدي را تجربه بنمايم
پاييز هم داره با همه ي قشنگي هاش از راه مي رسه خوب ديگه خيلي حرف زدم ممنون كه گوشم داديد يعني خوندينم راستي خيلي مواظب خودتون باشيد آخه پاييز فصل آنفولانزاست يه وقت زبونم لال آنفولانزاي خوكي(H1N1)نگيريد لحظه هاتون سبز پاييزتون بهاري تا آپ بعدي بدرود مهلا ۳۰/۶/۸۸
بعدا نوشت:خدايا امسال سال مهميه برام به قول بعضي ها سال سرنوشتمه ازت مي خوام پيشم بموني و حتي يه لحظه تنهام نذاري .و بهم يه ارداه و همت بزرگ بدي تا روياهاي بچگيمو قشنگ نقاشي كنم . دوستت دارم هوارتا آن سوی "دل تـــــــــنگی ها همیـشه خـــــــــــــدایی هست که داشتنش جبران همه نـــداشته ها ست!!!
استادی فرمودند : سرنوشت هر کس متنی است که مینویسد ؛ آزاد بنویس تا آزاد شوی...! "به نام مهربوني" سلام يه سلام پر از شادي و لبخند به بهترين دوستاي دنيا حالتون چطوره؟ خوبيد؟ خوش مي گذره؟ از دنيا چه خبر؟...... اگه خوبيد كه خدارو 100 هزار مرتبه شكر اگه هم زبونم لال روزهاتون يه خورده رنگ غم داره انشاالله كه به حق اين روزهاي عزيز زود زود قمتون كوتاه بشه به كوتاهي چشم به هم زدن. آمين. خوب ديگه من بازم اومدم اومدم تا بگم : 1:دلم براتون تنگ شده بود 2:هنوز زنده ام و نفس مي كشم... 3:اومدم تا شهادت حضرت علی رو تسليت واومدن شب هاي قدرو بهتون تبريك بگم هفته اي كه گذشت هفته ي سخت و پر كاري بود تقريبا تمام روزها كلاس داشتم خوابم كم شده بود واسه همين خيلي اذيت شدم بودم قبول كردم و سه شنبه كلاس 11 تا 12.30 فيزيك و پيچوندمو رفتم خونه ي سعيده اينا خيلي بهم خوش گذشت كلي با هم گفتيمو خنديديم فردا شب شب نوزدهم (شب قدر)و من خيلي خوشحالم كلا ماه رمضونو به خاطر همين شب ها دوست دارم قشنگيه اين شب ها بي نظيره . سعي مي كنم اين شب ها رو خيلي خاص برگذار كنم خاص و قشنگ قشنگ تر از همه ي شب هاي ديگه البته ماه رمضون امسال من كلا با سال هاي قبل فرق مي كرد و من اونطور كه مي خواستم ازش استفاده نكردم خوب ديگه من بايد برم .راستي تروخدا توي اين شب هاي قشنگ واسه همه چيزو همه كس دعا كنيد واسه خودمون, خودتون, ظهورآقامون, واسه مملكتمون كه... آخر همه ي دعاتون اون آخره آخر واسه منم دعا كنيد
چه شده تورا ؟ چرا برای چیزهایی که از آن تو نیست اینقدر دست و پا میزنی؟ می بینی زندگی همه اش همین بود . سخت نگیر با همین شادی های دست دوم ، بگذران زندگی را و بخند، آن هم بلند... گاه انسان باید در سختی باشد تا به دیگری دست یاری دهد گاه انسان باید با بخت بد روبرو شود تا هدفش را بهتر بشناسد گاه به طوفان نیاز است تا او قدر آرامش را بداند گاه باید به او آسیب رسد تا باا حساس تر شود گاه باید در شک و تردید باشد تا به دیگری اطمینان کند گاه باید در گوشه ای تنها باشد تا واقعیت وجود خود را بشناسد گاه باید کاملا بی احساس باشد تا بتواند همه چیز را حس کند گاه باید در اوج شور و احساس باشد تا عاشق شود و به روی عشق در بگشاید لحظه هاتون سفيد روزهاتون بهاري غمتون كوتاه تا آپ بعدي مي سپرمتون دست خدا مهلا 17/6/88 "به نام مهربوني" اگه بی پناه شدی , اگه دلت گرفت و اگه شکست , اگه تنها موندی و اشکهات سرازیر شدن , بدون که خدا عاشقت شده , اگه دستت رو نگرفت و باز احساس تنهایی کردی لحظه ای است که به خوشبختی نزدیک میشی ولی حیف خودت بی خبری ... سلام. خوبيد؟چه خبرا؟مهموني خوش مي گذره؟ خبر مهم:بچه ها برام دعا كنيد, آخه شايد ديگه نتونم هر وقت دوست داشتم بيام اينترنت امروز تولد كيانا بود اما من نرفتم (سر لج بازي با مامان) ديروز يعني چهارشنبه مشاوره داشتم, بهم يه برنامه ي جديد داده و منم قول دادم كه بهش عمل كنم از اول ماه مبارك بنده از ساعت 7 كه ماه عسل شروع مي شه تا 11.30 كه فيلم نردبام آسمان تموم مي شه ميخكوب تلوزيونم راستي بچه ها امروز رفتم وبلاگ يكي از دوستاي قديمي كه ديدم... چي ديدم؟!! واي يه چيز خيلي بد و ناگوار ديدم و خيلي ناراحت شدم دوست جونا البته اگه ديگه نخوام بيام بهتون خبر مي دم دست هایم به آرزوهایم نمی رسند
خوب ديگه پرحرفي بسه راستي بيايد مثل هميشه برا هم دعا كنيم اينجوري دعامون زودتر مستجاب مي شه دوستتون دارم آسمونتون پر ستاره لحظه هاتون سبز ماه تون عسل(به قول آقاي عليخاني) تا آپ بعدي بدرود مهلا 5/6/88 الهي توفيقم ده که بيش از طلب همدردي ، همدردي کنم . سلام علیکم و رحمهّ الله و برکاته حال و احوالتون چطوره؟ ایام بکامه؟ راستشو بخوایید من اومدم که بگم بابا ترو خدا بیخیال ما اشتباه کردیم جوونی کردیم شما بزرگی کنید ببخشید حالا ما یه ریزه دلمون گرفت هوس نوشتن کردیم و کمی تا قسمتی غمگین نوشتیم شما چرا می زنید بچه که زدن نداره!!!ما چاکریم والا من اومدم که یه اعترافی بکنم و یه قولی هم بدم اعتراف:من مهلا ...ساله از ....اعتراف میكنم که اشتباه کردم که غمگین نوشتم قول:بنده در حضور حاضرین محترم قول می دهم که دیگر غمگین ننویسم و نگویم دلم گرفته (حتی اگه غم باد گرفته باشم) خوب دوست جونا اول اينكه اومدن ماه مهموني خدا رو بهتون تبريگ مي گم و اميدوارم نماز روزه هاتون قبول باشه (پيشاپيش) فقط از تون مي خوام مثل هميشه توي اون لحظه هاي قشنگي كه با خدا خلوت كرديد يادي هم از من بكنيد و منو از دعاي خيرتون بي نصيب نذاريد (بهش احتياج دارم) ممنون مهربونا
خوب ديگه توي اين مدت يك مسافرت چند روزه با خانم بچه ها داشتيم كه جاي شما خالي خيلي خوش گذشت كه انشا الله شايد بعدا اگه حسش بود و فرصت شد خاطراتمو مي نويسم دوم اينكه شخص شخیص بنده من باب خالی نبودن عریضه باید عارض بشم که: توي مرداد تا جايي كه امكانش بود تنبلي كرده و درس نخواندم طوري كه جرعت و هنگام مشاوره هم مثلا دست پيشو گرفتم كه پس نيفتم مشاورم گفت :چرا به برنامت عمل نكردي؟ گفتم: من وقتي رتبه هارو ديدم نا اميد شدم و از اين حرف ها كه اونم اول گوش داد بعد گفت همه ي اين حرف هات واسه توجيح اشتباهت و بهونه است حسابي زد تو خال و من پس از آن سکوت اختیار نمودم .دوشنبه شب بعد از كلاس با فري و مهشيد و كيانا و ريحانه رفتيم كافي شاپ خيلي خوش گذشت نزد تولد بگيرم افطار بعدشم (البته اميدوارم اين يكي ديگه سر كاري نباشه انشا الله) .راستي پنج شنبه پشتيبانم(خانم روانشناس) كه خيلي هم دوستش داشتم از موسسه رفت (رفت بهزيستي البته ما گفتیم انشاالله اونجا خدمت می رسیم به يك بار خوندن مي ارزه از دستش نديد تلنگر
خداوند بي نهايت است ولامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود يتيمان را پدر مي شود و مادر عقيمان را طفل مي شود نا اميدان را اميد مي شود گمگشتگان را راه مي شود در تاريكي ماندگان را نور مي شود رزمندگان را شمشير مي شود پيران را عصا مي شود محتاجان به عشق را عشق مي شود خداوند همه چيز مي شود همه كس را... به شرط اعتقاد به شرط پاكي دل به شرط طهارت روح به شرط پرهيز از معامله با ابليس بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاك و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه بر سفره ي شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند در دكان شما كفه هايتان را ميزان مي كند و در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند.... مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟؟ آسمونتون پر ستاره*** لحظه هاتون سبز قمتون کوتاه التماس دعا بدرود مهلا ۳۰/۵/۸۸ اي اقاقي هاي وحشي كه بي هيچ لبخندي در كنار كلبه ي تاريك من پا گرفته ايد اي واژه هاي تلخ تنهايي اي عابران خسته سرنوشت اي ورق هاي پاره شده در غبار سهمگين آيا كسي مرا در خاطرات اشكهايش مي شناسد؟ آيا عابران كوچه هاي غم فقط براي يك لحظه كنار پنجره رازهايم مي نشينندتا قصه ملكه قصرماتم را باز گويم؟ با شمايم اي آدمهاي شيشه اي ... با شمايم اي اسطوره هاي قصر ماتم
به نام مهربونی سلام خوبید؟من که حالم امشب اصلا خوب نیست دلم گرفته اومدنم ام فقط واسه تبریک نیمه ی شعبان و اردادت خاصی بود که نسبت به حضرت مهدی دارم نمیدونم چمه؟فقط می دونم حالم خوش نیست حالم خرابه خدایا ما رو دست خودمون نسپار بدون تو اینجا میپوسیم بدون تو توی این دریای تاریک گمشدگان بدون فانوسیم... .با ما باش و فانوسی با نور سبز به تک تک مون هدیه کن
تولد حضرت مهدی رو به همه ی دوستداران و منتظرانش تبریک میگم و از خدا می خوام به حق این روز ضحورشو نزدیک کنه( بیداد همه جا رو گرفته) پیشکشی برای یوسف زهرا: خلیل آتشین سخن تبر به روی بت شکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی قمتون کوتاه لحظه هاتون سبز تا آپ بعدی بدرود مهلا ۱۶/۵/۸۸ به نام مهربوني دست های با شکوهت در لرزشی لطیف چنگ می زنند تارهای زندگی ام را... من غرق می شوم بدون درد و عطر سوختنم آتشت را سبز می کند. سلام سلام مهربونا خوبيد؟ خوش مي گذره؟ دلتون برای من تنگ نشده؟ بي اغراق بگم من که دلم خيلي خيلي تنگ شده بود هم واسه شما هم واسه وبلاگ . راستشو بخوايد من اين جارو خيلي دوست دارم منظورم وبلاگ. شايد باور تون نشه اما خيلي از وقت ها كه دل مي گيره كافيه فقط چند لحظه بشينم جلوي مانيتور و به صفحه ي وبلاگ نگاه كنم نمي دونم چرا ولي ناخودآگاه احساس آرامش مي كنم و..... خوب ديگه بگذريم. حالا نوبت شماست زود تند سريع بگيد ؟بگيد؟هرچي دوست داريد بگيد خوب حالا كه نمي گيد من مي گم توي اين مدتي كه نبودم كلي اتفاق افتاده , خوب و بدش مهم نيس مهم خاطره شدنشون بود كه شد خاطرات اين دفعه يه خورده زيادي زياده به همين خاطر ما (من و خودم) تصميم گرفتیم بزاریم در ادامه مطلب تا هيجانش بيشتر باشه . من خاطرات رو بر حسب اوليت نوشتم (پس و پيش داره)
خبر مهم 1: امروز خبر ازدواج يكي از دوستاي خوب وبلاگي رو شنيدم كه بسيار بسيار خرسند گرديده وبسي شادمان شدم (البته خيلي دوست داشتم يه آپ خاص داشته باشم اما متاسفانه درس و كنكور وقت سر خاروندن برام نذاشته ,با عرض پوزش فراوان اميدوارم تبريك من وبا اين قلم نازيبا بپذريد ) آقا برديا ي عزيز خوشحالم كه نيمه ي گمشدتونو پيدا كرديد واين اتفاق قشنگ رو صميمانه به شما و همسر عزيزتون تبريك مي گم و زندگي اي پر از عشق و خوشبختي رو براتون آرزومندم انشا الله 1000 مين سالگرد ازدواجتون رو در كنار نوه و نتيجه ها جشن بگيريد آمين
واما خاطره ها: خاطره ی جالب اول: من و فرشته بعد از ۴ سال دوستی شنبه ۳/۵/۸۸ با هم قهر کردیم البته فرشته گفت که من چیزی از این قضیه به شما ها نگم (گفت زشته بهمون می خندن اما من قبول نکردم و گفتم من و شما ها نمی تونیم چیزی رو از هم مخفی نگه داریم راستی ببخشید که دیر آپ کردم آخه سرم خیلی شلوغ( گرفتاره درس خوندن و کنکورم راستی ۲:بقیه ی خاطرات رو در ادامه ی مطلب گذاشتم (برای افزایش هیجان و شادمانی ) راستی ۳: تولد حضرت علی اکبر و روز جوان را به شما و خودم تبریک می گم (حالا درسته کسی بهمون تبریک نمی گه ولی این درست نیس که خودمونم به خودمون تبریک نگیم دیگه...والا!!!) اگه دیگه ندیدمتون(در ادامه ی مطلب) آسمونتون پر ستاره *** آرزوهاتون نزدیک دلاتون شاد دوشنبه ۱۲/۵/۸۸ به نام مهربوني سلام حال و احوالتون چطوره؟ خوبيد؟ خوش مي گذره؟تعطيلات خوبه؟ خوب خدا رو شكر اگه از حال و احوال اينجاب بخواهيد بايد بگم: منم خوبم شكر خدا .
نوشتن از پدر واژه ایي كه شايد در كلام کوچک است اما در معنا دريايي عظيم قطره اي از بحر دل اوست. پدر مي آيد با گام هاي محكم، تا استحكام را به ياد در و ديوار و ساكنان خانه بياندازد وقتي اولين نگاهمان را بر زندگي گشوديم سنگيني چرخ را بر دوش او گذاشتيم و او پدر شد امروز و هر روز روز پدر است . چرا كه او هر روز پدر است. اميد و اعتبارمان به اعتبار اوست... تولد امام علي (ع) و روز پدر و به همه ي بابا هاي دنيا تبريك مي گم و از خدا مي خوام سايشونو سال هاي رو سر ما نگه داره و بهشون سلامتي و عمر با عزت بده به ويژه به باباي مهربون خودم كه هواخاهشم هوارتا... ************************************** "دوستت دارم به اندازه اي كه اندازه نداره مهربان ترين پدر" لالا لالا گل گلدون پدر اي چراغ خونه،مرد دريا،مرد بارون با تو زندگي يه باغه،بي تو سرده مثل زندون هر چي دارم از تو دارم،تو بهار آرزوها هنوزم اگه نگيري،دستامو مي افتم از پا پدر عزیزم روزت مبارک . بر دستانت بوسه میزنم
راستي تو ادامه ي مطلب چند تا عكس گذاشتم كه به يك بار ديدن مي ارزه و شايد خيلي از ماها رو بيدار كنه.انشاالله. آسمونتون پر ستاره** لحظه هاتون سبز قمتون كوتاه تا آپ بعدي مي سپورمتون دست خدا مهلا ۱۵/۴/۸۸ ۲۲.۳۲ به نام مهربونی سلام سلام به شما. سلام به تابستون. سلام به خودم .سلام به مهربون خوبيد بچه ها؟ از دنيا چه خبر؟ نمي دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمي يومد چند روزه كه مي خوام آپ كنم خوب ديگه غر زدن كافيه
راستي من اول از همه باید تو به همه ي مادرهاي مهربون به خصوص و از خدا مي خوام كه سايشنوو سال هاي سال بالا سر ما نگه داره و بهشون عمر با عزت عطا كنه آمين مامان جونم نمي دونم واسه تشكر و ابراز علاقه بهت بايد از چه واژه اي استفاده كنم بگذار بي آلايش و ساده بگويم كه به تو را دوست دارم به اندازه اي كه اندازه ندارد نازنين مادرم
یه آسمون پر از گل های یاس و میخک پیشکش دل مهربونت
مادر بودن بزرگترین افتخار هستی... راستي اين متنو حتما بخونيد من كه با خوندنش خیلی آروم شدم خدایا گفتم: خسته ام گفتی: لا تقنطوا من رحمة الله... از رحمت خدا ناامید نشوید(زمر/53 گفتم: هیچکس نمیدونه تو دلم چی میگذره گفتی: إن الله بین المرء و قلبه... خدا حائل است میان انسان و قلبش(إنفال/26 گفتم: هیچ گفتی: نحن أقرب إلیه من حبل الورید... ما از رك گردن به گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی گفتی: فاذكرونی، اذكركم... منو یاد كنید،تا یاد شما باشم(بقره/152 آسمونتون پر ستاره لبهاتون خندون تا آپ بعدی به خدا می سپارمتون مهلا 
(از نظرات زيادتون مشخص بود) اينا رو گفتم يه خورده خجالت بكشد بعد از 2 هفته با كلي اميد و آرزو مي يام مي بينم ... واقعا كه....![]()
البته حق داريد من كه بهتون سر نمي زنم پس نبايد توقعي داشته باشم (چقدرگفتم البته )به هر حال عذر تقصير 


![]()
![]()
و خودم خودمو درمان كردم يه روز هم به خودم استراحت دادم و مدرسه رو دودر كردم و خوابيدم تو خونه راستشو بخوايد يه خورده استرس داشتم با خودم مي گفتم نكنه آنفولانزاي خوكي گرفته باشم كه البته خدارو شكر خوكي نبود و البته هنوز هم نفهميدم چه نوعي بود.![]()
ظهر هم از سرما رفته بوديم زير پتو و با هم خيال بافي كرديم ( آخه بابا هنوز شوفاژ هارو را ننداخته بود و اونروزم خيلي سرد بود و دوتايي زير پتو بوديم البته من زياد سرمايي نيستم ولي فرشته...) كه خداكنه دانشگاه هم با هم باشيم البته الان داريم با هم درس مي خونيم و واسه اين مهم كلي نقشه و برنامه داريم اميد به خدا كه موفق بشيم.![]()
كه بنده پس از آن چند لحظه اي طول كشيد تا دستگاه ها ي بدنم به حالت عادي برگردن و همه دچار شوك و سرگيجه شده بودند .تازه اونروزم بهم گفت :مهلا تو چقدر شبيه سرنتي پيتي هستي
تورو مي بينم ياد اون مي افتم بنده و سايرين از تعجب چشامون داشت از حدقه مي زد بيرون و من مونده بودم چي بهش بگم گفتم مرسي نظر لطفته و با بقيه بچه ها شروع كردم به خنديدن البته اونا به من مي خنديدن و منم به خنديدن اونا بعدش گفت ناراحت شدي ؟گفتم نه بابا شوخي كردي ديگه .گفت نه شوخي نكردم جدي مي گم
و بنده دوباره چشمانم قلمبه شد .گفت :سرنتي پيتي كه خيلي خوبه خوشگله گفتم :عزيزم بالاخره هرچي باشه حيوونه و دوباره بچه ها شروع كردن به خنديدن البته خيلي ها حرفشو تاييد كردند و خيلي هام دعواش كردن ...![]()
(گفتم :نكنه اينم مي خواد بگه چقدر شبيه سرنتي پيتي ام) كه گفت : تورو مي بينم شاد مي شم انقدر كه پر انرژي و سرحالي (تو دلم گفتم بگو ما شا الله ما شانس ندارم ...) منم مثلا خجالت كشيدم و
تشكر كردم وبعد يه چيز ديگه ام گفت كه من دوباره !!!! حالا بماند كه چي گفت
.خوب بعدشم يكم باهم حرف زديم و يه برنامه ي جديد بهم داد و خداحافظي كرديم البته فك نكنيد همه چي به همين خوبي بود ها نخير كلي دعوام كرد و واسم خط و نشون كشيد .
و دو روز استراحت داشت![]()
تازه يه كاره جالبه ديگه ام كرديم كه ايده ي من بود (البته اين كار براي پيچوندن چند تا سيريش صورت گرفت)
رفتيم مزون عروس و شروع كرديم لباس عروس و نامزدي ديدن در حال تماشا و خنديدن بوديم
كه فروشنده هاي محترم 2 تايي اومدن سراغمونو و شروع كردن به تعريف و تبليغ كه اين لباس جنسش فلانه تن پوشه چندمه و از اين حرف ها
و از من پرسيد چندمه؟من !!!!!! خدايا چي چندمه ؟! (شوهر چندمه؟!!!)
گفتم بله؟! گفتم تاريخ عروسي رو مي گم كه فري گفت هنوز دقيقا معلوم نيس ولي انشاالله همين روزهاست.
خلاصه اينا ولكن ما نبودند و كلي ژورنال و مدل بهمون نشون دادن و تعريف كردن حالا منو فري هم داشتيم از شدت خنده منفجر مي شديم ولي نمي تونستيم بخنديم و جالب اينه كه خانومه گيج شده بود آخرشم نفهميد عروس منم يا فرشته من به اون مي گفتم خوشت مي ياد؟ اون مي گفت مي پسندي ؟ بعدشم ديگه گفتم انشا الله بعدا خدمت مي رسيم كه هم پرو كنيم هم .... نظر بده
و خلاصه پيچونديمو اومديم بيرون و دوتامون تركيديم از خنده بعدشم مامان فرشته بهمون ملحق شد و رفتيم كه فرشته شلوار بخره (راستي من هفته ي پيش واسه اولين بار خودم خريد كردم (شلوار خريدم)البته به همراهي فرشته و انقدر فرشته رو با خودم راه بردم كه چيزي نمونده خفم كنه ساعت 9.30 به بعد هم رفتيم خونه ي فري اينا و اونجا من كلي به شايان (پسر خاله ي فرشته)خنديدم 2سالشه و تازه حرف زدن ياد گرفته و با هر كلمه اي كه مي گه همه ريسه مي رين. به باتري مي گه باتي به مغازه ميگه مگاسه خلاصه خيلي شيرين و بانمكه ما هم همش اذيتش مي كردم بهش گفتم بگو قسطنطنيه كه اون اين كلمه رو انقدر جالب و قشنگ گفت كه چيزي نمونده بود قورتش بديم )عجب پرانتزي بود ها !!!
و برادر مخترم بنده اتمسفر گرفته بودش و غيرتي شده بود كه چرا دير اومدي و فلان و بهمان و منم حسابي بهم برخورد و دعوا ايجاد شد
و البته باعث تشكيل ميزگردي نيز در خانه شد كه اعصاب منو خيلي خورد كرد اه اه اه خلاصه الانم در اعتصاب به سر مي برم
و باهمه قهرم تو خونه و از صبح تا حالا جزء براي موارد ضروري از اتاق بيرون نرفتم راستي ديروز آزمون داشتم كه چون صبحونه نخورده بودم داشتم مي مردم (صبحانه=كامل ترين وعده ي غذايي بنده)خوب ديگه خيلي حرفديم ![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
زنگ آخر رياضي داشتيم با آقاي معلم شوخ طبع و بذله گو كه تو ضايع كردن بچه ها فوق تخصص داره .آقا معلم فيزيك همون آقاي تپل و زيباروي سال قبل (40 ساله , گفتم يه وقت سوء تفاهم نشه)
.خانم معلم دين و زندگي همون خانمي كه بعد از تموم شدن كلاسش آدم احساس مي كنه از يه پياده روي يا كوه نورديه طولاني مدت اومده
يا مثلا يه تريلي از روش رد شده .
و اما معلم زمين كه همسر محترم دبير فيزيك هستند و علاقه ي بسيار وافري به نقاشي دارن و گفتن ما بايد مداد رنگي پاستیل آبرنگ و ...
تهيه كنيم و شكل ها رو با رنگ هاي مختلف بكشيم و تاكيد كردن گل و بوته واسه كنارش يادمون نره.![]()
.و در آخر هم بايد به دبير محترم زبان اشاره اي داشته باشم كه معلم مامان فرشته بوده اند و همون جلسه ي اول خدمت ما عارض شدند كه افرادي كه مي خوان دانشگاه برن اين سمت (سمتي كه ما مي شينم )و افرادي كه نمي خوان برن دانشگاه تشريف ببرند اون سمت
و به اوليايشان بگويند به مدرسه آمده و اين نكته را يادآور شوند تا بنده كاري به كارشان نداشته باشم و اما افرادي كه جوياي دانش و دانشگاه هستند
خودشونو آماده كنن چون مي خوام حسابي ازتون كار بكشم (خدا به دادمون برسه).
ولي ايشون راضي به تعهد دادن نمي شه چون واسش خيلي سخته كه پررويي و جلف بازيه بعضي از پسرها رو ببينه و كاري نكنه , خدا زيادتر كنه همچين دخترهاي با عرضه رو
( من باب خالي نبودن عريضه :بنده و
و اما دانش آموز بعدي كه انواع و اقسام كتاب هاي مولانا و عطار و شكسپير و خلاصه همه ي نويسنده هاي ايراني .افقاني , هندي , عربي و ... رو مطالعه نموده و علاقه ي بسيار وافري به ادب و ادبيات دارد.
و اما دانش آموز مامانم اينايي و اسلوموشن كه در ناز و غمزه آمدن هم بسيار ساعي و پر تلاش است
و بنده با ايشان اصلا آبمان به يك جوي نمي رود (از حركاتش هيستريك مي شم دلم مي خواد بزنم... لا اله الا الله)
هميشه دبيران محترم باستي نصف زمان كلاس را به بتالت بگذرانن تا ايشان با آرامش تمام نكات را يادداش و در كنار مساعل با آبرنگ گل و بوته نيز بكشند
و اگر بعد از تمام اين اتفاق ها احساس كردند كه هنوز مطلب را نگرفته اند معلم براي صدمين بار براي ايشان توضيح دهند و اون لحظه همون لحظه ايه كه من چيزي تا دق كردنم نمونده
(اين اوصاف فقط چكيده اي بودند و بنده همه چيز را كامل عارض نشدم
(فك كنيد اينا هنوز قسمتيش بود دعا كنيد من تا آخر سال از دستش دق مرگ نشم ) )
. و دانش آموز پرحرف بعدي كه دبير رياضي مي فرستتش دنبال نخود سياه تا كلاس يكمي آروم بشه
و اما خانم محترم ديگه كه فكر مي كنم از خويشاوندان جناب آقاي رضا زاده باشن انقدر كه تپل مپله و
آخرين دانش آموز جديد يعني خانم خوش خنده كه با كوچكترين اتفاق مثلا نشستن و برخاستن پشه از خنده ريسه مي ره
و دختر خانم مخترم ديگه كه هروز. تاكيد مي كنم هروز مي گه: مهلا تو قيافت خيلي برا من آشناس فلان مهدكودك نمي رفتي؟! فلان موسسه نمي يومدي !؟خوب ديگه به همين قدر بسنده مي كنم چون اگه بخوام اوصاف همه رو بگم هم من زمان كم مي يارم هم شما ممكنه ناسزا بهم بگيد... .![]()
![]()
![]()
![]()
از آقاي معلم بپرسم و ايشان گفتند كه عجله دارند و يه توضيح كوتاه مي دهند و همين كار را انجام نمودند كه با اين كار بنده را گيج تر نمودند
و گفتند فهميديد و من نيز پاسخ مثبت دادم, ايشان از كلاس بيرون رفتن و بنده شروع كردم به غر زدن و گفتم اه مثل آدم نگفت بهم اه,
ناگهان مشاهده نمودم كه آقاي معلم از جلوي در كلاس در حالي كه مي خنديد گذشت
و آن لحظه لحظه اي بود كه من دستان خويش را بالا برده و با آخرين توان بر سر مباركم كوبيدم
(خيلي خجالت كشيدم الان با خودش مي گه من چقدر بي ادبم اي خدااااااااا, مي دونيد من اين معلمو خيلي دوست دارم خيلي خوبه واسه همين ناراحتيم چند برابر شده به هر حال من منظوري نداشتم اميدورارم ناراحت نشده باشه
, من بي ادب نيستم به خدا )![]()


![]()
![]()
![]()

![]()
با هم حرف زدن و از تابستون و خاطراتش گفتيم و در مورد هم نظر داديم
كه مثلا بهاره لاغر شده من با چادر مثل تازه عروس ها شدم
ميترا پوستش بد شده مريم چاق شده... از اين حرف ها . مراسم كه شروع شد كلي با خدا خلوت كردم و باهاش حرف زدم و دعا كردم واسه خودم ,خونوادم ,شما و... و البته بيشتر از همه واسه اومدن اوني كه هممون چشم به راهشيم و تازه رفته بودم تو حس كه مراسم تموم شد و حسابي خورد تو پرم.![]()
چون چند شب پيش نتايج انتخاب رشته اومده بود و اوشون مهندسي مكانيك قبول شده بودند(توي يكي از بهترين دانشگاه ها ) و حسابي ذوق مرگ بودند
و بنده هم بسيار به حال ايشان غبطه ورزيدم و البته از خوشحاليشان بسي شادمان گشتم
(براي ايجاد خماري اسم دانشگاه رو نمي گم)
ولي جدن يه حس عجيبي داشتم
نه اينكه بهش حسادت كنم آ ,نه
فقط حس مي كردم از اين به بعد كارم سخت تر شده
(خدايا خودت كمكم كن) افطار هم خونه ي داييم بودم و زن دايي جون واسم اسپاگتي پزيده بود آخه من اسپاگتي هاي اونو خيلي دوست دارم وقتي بهش گفتم گفت بمون افطار برات مي پزم منم با كمال ميل پزيرفتيدم (جاتون خاي خيلي خوشمزه بود). 
و از خدا خواستم منو به خاطر كارهايي كه بايد مي كردم و نكردم و كارايي كه نبايد مي كردمو كردم ببخشه
و با شب هاي قدر رمضان 88 هم خداحافظي كردم البته با اميد داشتن سالي پراز موفقيت و سربلندي
نه افسوس و پشيماني.
و داشتيم با فرشته به اين فكر مي كرديم
كه اگه مارفتيم اونجا چي بگيم؟ ![]()
![]()
. روز عيد هم خونه بودم و برنامه هاي تلوزيون و تماشا نمودم از فيتيله گرفته تا مصاحبه ي آقاي جومانگ كه بنده حتي واسه رضاي خدا هم يه قسمت از فيلمشو نديدم.![]()
سال زيباي پيش دانشگاهي و كنكور
كه ملت عاشق اين سال و دوران كنكورن مثل من
هرچند كه بعضي روزهاش خيلي دلگيره مثل عصر جمعه هاش ولي من پاييز اين بهار عاشق شده رو خيلي دوست دارم ديروز عصر بارون خيلي قشنگي اومد از اون بارونا كه آدمو واسه قدم زدن بدون چتر يا دوچرخه سواري بعد از تموم شدنش قلقلك مي ده .
![]()
![]()




![]()
![]()
(تبريك به خاطر اينكه اين شب ها بهترين و مناسب ترين فرصته واسه آشتي كردن با خدا پس بايد حواسمون باشه حسابي ازش استفاده كنيم
البته مهربون ما انقدر مهربونه
كه لازم نيس زياد خودمونو اذيت كنيم همين كه ازكاراي بدمون و از نامهربوني هامون پشيمون شده باشيم و از ته دل بخواهيم مارو ببخشه حتما مي بخشه من كه تو مهربونيش شكي ندارم شمام نداشته باشيد
)
.دوشنبه سعيده (دوست دوران بچگيم)بعد از 3 ماه بيخبري بهم زنگ زد و كلي با هم صحبت كرديم و خنديديم كلي از خاطرات گذشته گفتيم از روزهايي كه تقريبا از 24 ساعت 20 ساعتشو كنار هم بوديم و خلاصه كلي حرف زديم
سعيده گفت كه بايد فردا بياي خونمون اين نه يه خواهشه نه يه دعوت بلكه يه دستوره
و اگه عمليش نكني ديگه نه من نه تو بنده هم از اون جايي كه دختر بسيار حرف گوش كني
من سعيده رو از بعد ازدواجش نديده بودم و فك مي كردم شايد خيلي عوض شده باشه كه خداروشكر اينطور نشده بود و اون هنوز همون سعيده ي قبل بود(با همه ي اون ديوونه بازيا)
خلاصه تا ساعت 5.30 اونجا بودم در كل روزخيلي خوبي بود
من هیچ وقت اين شب ها خونه نمي مونم و حتما ميرم مسجد يا مهديه..
.امسال سومين ساليه كه با فرشته توي اين شب ها كنار هميم.
اين كنكورم ديگه واسه من شده قوزبالاقوز آدمو از همه چيز ميندازه (به نظر من آدم سال كنكور آدم نيس چون همه چيز زندگيش بهم مي ريزه
)خلاصه منم امسال مجبور شدم چند روزي رو به خاطر زيادي درس ها روزه خواري كنم
(چون وقتي روزه دارم از سحر تا افطار خوابم و انرژي انجام هيچ كاريو ندارم اميدوارم خدا منو ببخشه
)![]()
منم حتما براتون دعا مي كنم مطمعن باشيد .gif)



![]()
و از اين بابت خيلي نگران و ناراحتم آخه من به اين جا خيلي عادت كردم, به وبلاگ, به شماها واقعا دوري از شما برام سخته .![]()
البته الان خيلي پشيمونم چون مي دونم كيانا خيلي ازم ناراحت شده حالا جالب تر اينه كه چون من نرفتم فري و مهشيد هم نرفتن
, فري كه بدون من هيچ جا نمي ره مهشيدم چون منو فري نرفتيم نرفت خلاصه اينكه بنده بايد پاسخگوي اين مهم باشم.
(راستي منظورم از فري همون فرشته ست اينو گفتم چون چند تا نظر خصوصي داشتم كه فك كرده بودند فري پسره...)
. آقاي مشاور دلش خيلي ازم پر بود بهم گفت : منو تو اصلا با هم تفاهم نداريم و باهم دوست نيستيم
البته من خيلي سعي مي كنم با تو دوست باشم ولي تو...
خلاصه اينكه بنده تصميم گرفتم از اين به بعد با آقاي مشاور دوست باشم تا حداقل بتونيم حرف همو بهتر بفهميم و انقدر با هم اختلاف نظر نداشته و دعوا نكنيم
(آخه منو آقاي مشاور همش باهم بحث داريم) خدا عاقبتمونو بخير كنه.![]()
مخصوصا ماه عسل ,راستي شمام جزء قبيله ي ماه عسلي ها هستيد؟ من كه طرفدارشم فراوون به نظرم خيلي برنامه ي خوبيه .
,دوست عزيز وبلاگي كه اسمش سينا ست به خاطرجدايي از عشقش خودكشي كرده بود و من هنوز نمي دونم كه چه بلايي سرش اومده فقط اميدوارم به هدفش نرسيده باشه (فوت نكرده باشه)
راستي به نظر شما واقعا كار درستي كرده؟!!؟؟![]()
مي ترسم ديگه نتونم بيام, البته الان چون درس دارم خيلي كم مي يام ولي همينم خيلي خوبه...(من اينجا رو خيلي دوست دارم)
خلاصه کلام اینکه حالم ناخوش احوالم
.
و بايد بگم نيومدنم هميشگي نيس براي يه مدتيه تازه اگه هم زبونم لال برم برميگردم مطمعن باشيد .
آرزوهایم بسیار دورند
ولی درخت سبز صبرم می گوید
امیدی هست ، خدایی هست
این بار برای رسیدن به آرزوهایم
یک صندلی زیرپایم می گذارم
شاید این بار
دستم به آرزوهایم برسد...
.


![]()
پيش از آنکه مرا بفهمند ، ديگران را درک کنم .
پيش از آنکه دوستم بدارند ، دوست بدارم .
زيرا در عطا کردن است که مي ستانيم و در بخشيدن است ،
که بخشيده مي شويم ودر مردن است ، که حيات ابدي مي يابيم.
![]()
![]()

![]()
![]()
.
و كلي خنديديم و مستفيض شديم. كيانا كه پنج شنبه تولدشه گفت چون هفته ي ديگه ماه رمضانه پس من اين هفته همتونو پيتزا دعوت مي كنم (البته به شرطي كه شمام برام كادو بياريد)
ما هم كلي ذوق كرديم و شكممونو صابون زديم ولي كيانا خانم ديگه بعد از اونشب هيچ حرفي از اين ماجرا
تا ديروز كه گفت بچه ها امشب مهموني دعوتيم و مي خوام پنج شنبه ي ديگه خونه
بزن و برقص ما هم دوباره ذوق كرديم
.
)ولی من دلم كلي گرفت هرچند كه مدت آشنايي كوتاه بود ولي خيلي عالي بود الانم يك متن خيلي قشنگ كه چند روز پيش ازتو اتاقش كش
رفتمو براتون گذاشتم
![]()
![]()
![]()


که البته بسیار هم طولانی بود وتا چهارشنبه ۷/۵ طول کشید
که این زمان واسه ی من و فرشته که اگه روزی حداقل ۲ بار هم حرف نزنیم حناق می گیریم یعنی اینکه دق می کنیم خيلي زياده (خارق العاده ست)
.
)
. خلاصه بزارید از قهر جالبمون بگم که سر هیچی پیش اومد
هرچی فکر میکنم که چه جوری بهتون بگم که چی شد که قهر کردیم نمی تونم واقعا انقدر بی اهمیته
که اگه بگم خندتون می گیره
به همین علت شخص شخیص بنده این قسمت را به عنوان سکرت حفظ می نمایم
همچنین از روش و چگونگی آشتی کردن هم چیزی نمی گویم چون این روش مختص من و فری جونیه![]()
برام دعا کنید به هدفم برسم برام خیلی مهمه
) این آپم که می بینید در زمان های مختلف نگارش شده قسمتی امروز قسمتی ۱ هفته پیش و...خلاصه بازم معذرت ![]()
![]()
![]()

ادامه مطلب
لالا کن با لب خندون
الهی خالی از لبخند
نشه یک لحظه لب هامون
شبها وقتی که می خوابی
می آد بالا سرت بابا
می چینه از گل رویت
یه دونه غنچهء زیبا
ادامه مطلب
ولي هر دفعه به يه علت كنسل مي شه چند روزي بود كه من مي خواستم آپ كنم ولي به سلامتي و مباركي يا بلاگفا مورد داشت
يا اينكه كلا نمي شد وصل شي به اينترنت و من در اين مدت بسيار .... بودم
الانم كه ماشاالله تقريبا 5 شبه كه به اينترنت وصل مي شم اما ياهو باز نمي شه امشبم كه بعد از چند روز باز شده نمي دونم
و نه مي توني pm بدي نه offat مي ياد حالا من نمي دونم اين مشكل فقط واسه منه يا واسه همه!!!!؟؟؟؟؟(اگه كسي دليلشو مي دونه لطفا اطلاع بده .ممنون)

| Design By : Night Skin |



