من از این فاصـــــــــــله ها دلگـــيرم

به نام مهربونی

 

من و خداوند هر روز فراموش می کنیم...

او لطفش را ..

و من نافرمانی ام را...

 

یه سلام به گرمی بهار توی این روزهای سرد پاییز....

حدودا ۳ ماه که نیومدم و آپ نکردم توی این سه ماه اتفاق های مختلفی برام افتاده...

کلا سال ۹۰ برای من سال پر خاطره و یه جورایی سال تجربه های جدید بود....

یه روز میام و سر فرصت همه چیزو  تعریف میکنم...

۱۷ تولد وبلاگم بوده تولد ۴سالگیش....

تولدت مبارک دوست و رفیق سال های آخر نوجونی و سال های آغازین جوانی....

خیلی دوست دارم...!!!

دوستای خوبم خیلی شرمنده ام که حتی جواب کامنت های قشنگتونو ندادم....

جبران میکنم....

خیلی دوستون دارم....

 

لحظه هاتون پر ازبوی خدا....

پاییزتون بهاری....

مهلا ۲۵/۹/۹۰

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 20:57 توسط مهلا| |

"به نام مهربـــــــــــــــــــــونی"

 

سپــــــــاس خـــــــــــدای را که ذکر او شفــــــــــــا و اســـــــــم او دواســـــــــت

و ســـــــامع دعـــــا و دافع بــــــــــلاست.....

 

راز داشتن زندگي شاد از ديدگاه چارلي چاپلين

*عاشق شوی

* آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

*به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

*از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه

*توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی

*تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

*بدون دلیل بخندی

* از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی

*آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما مییاره

*وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین

*یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

*یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

*.....

اینها بهترین لحظه های زندگی هستند

قدرشون روبدونیم


مهــــــــلانوشت ها:

۱:

امروز یه حس عجیبی دارم ....یه جورایی دلم گرفته...

نمیدونم بعضی وقت ها آدم اینجوری میشه و بی دلیل دلش میگیره دیگه....

۲:

دوشنبه با فری و بنی فائزه شام رفتیم بیرون و شب فری اومد خونه ی ما و شب اینجا خوابید...

خیلی خوش گذشت تا صبح حرف زدیم و کلی خندیدم...شکرت خدااا

۳:

چهارشنبه یگانه بعد از مدت ها بهم زنگ زد و گفت که خوابمو دیده و دلش برام خیلی تنگ شده

 گفتم من بیشترتر...

و کلی از خاطرات روزهای دبیرستان و مهمونی هایی که میگرفتیم گفتیم و خندیدیم....

۴:

باز آمد بوی ماه مدرسه...

بوی باز های راه مدرسه.....

هلیا جونی امسال میره کلاس اول

خیلی خوشحال و هیجان زده ست !!

یادش بخیر هیچ وقت روز اول مدرسه رو یادم نمیره با مامان رفتم مدرسه. بعضی از بچه ها

 گریه میکردن ولی من خیلی خوشحال بودم و از در مدرسه به مامان گفتم مامان شما برو دیگه !

بعد براش دست تکون دادم و بدو بدو رفتم تو مدرسه...(قربون خودم با این شجاعتم)

 اما مامان دلش نیومد و پشت سرم اومدعاشـــــفتم مامان جونم

وارد کلاس هم که شدیم بعد از اینکه خانم معلم اومد(خانم زراعتی) گفت بچه ها کی نوشتن بلده؟!!

من که میز اول بودم تندی دستمو بالا کردم و گفت من !من! اونم گفت بیا پای تخته..

.گفت بنویس قرآن منم نوشتم قران گفت آفرین اما کلای آ یادت رفت....

.انگار همین دیروز بود...یادش بخیر

۴:

از آنجایی که اینجانب دیگه  سال اولی نیستم تصمیم گرفتم که هفته ی اول یونی رو بپیچونیم

و دوستان نیز در این مهم با من همکاری به عمل می آوردند...اوهوووووووم

 

۵:

طبق آخریم گفتمانی که با دوستان داشتیم از آنجایی که سال اولی نیستیم قرار بر این شد

 که هفته ی اول یونی را به با زاویه ۱۳۹درجه بپیچانیم....

۶:

دوستای خوبم خیلی دوستون دارم

ببخشید که دیر به دیر بهتون سر میزنم.....به زودی تلافی میکنم....

برام دعــــــا کنید ...ممنونم

۷:

خدایای خوبـــــــــــــــــــم

دوستت دارم...قده ...قده.....

قدر و اندازه نداره...هوامو داشته باااااااش مهربونم

 

 

مهــــــــلا

 ۳۱ شهریور

تا درود دیگر بدرود.....خدانـــــــــــگهدار

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 0:7 توسط مهلا| |

 

"به نام مهربونی"

 

 هفت راز خوشبختی از زبان کورش کبیر:

متنفر نباش


عصبانی نشو


ساده زندگی کن


کم توقع باش


همیشه لبخند بزن


زیاد ببخش


و


یک دوست خوب داشته باش....


مهلانوشت ها:

۱:

سلام به بهترین و مهربونترین دوستای دنیا ....

که واقعا با دیدن کامنت هاشون شرمنده میشم...قربون دل دریایی تون.....

ببخشید به خاطر نبودنم....

۲:

روزهایی که نبودم مثل همیشه پر بود از لحظه های خوب و بد...و تجربه های جدید....

امروز عصر داشتم به این موضوع فکر میکردم که واقعا سال ۹۰ برای من سال تجربه های جدید بود..

.هم تلخ و هم شیرین...

ماه رمضون امسال برام خالی از لطف نبود و مثل همیشه مورد توجه و محبت خدا قرا گرفتم و فیض بردم...

کلاس های عملی رانندگی ساعت ۴ عصر بود وای چقدر سخت بود توی اون هوای گرم درحالی

 که روزه داری و داری از تشنگی هلاک میشی بخوای سنگ چین و پارک دوبل و دنده کشی و ..

 هم یاد بگیری و یه نفر همش بغل گوشت غر بزنه و بهت امر و نهی هم بکنه....

خلاصه به هر طریقی بود این ۱۰ جلسه هم خدارو شکر تموم شد و اینجانب در دوشنبه ۲۱ شهریور

 ساعت ۷ صبح به آموزشگاه رفتیم و بعد از قبول شدن در آیین نامه برای امتحان تو شهری رفتیم

 و ساعت ۱۲:۴۰ سوار بر اتوموبیل افسر در حالی که بسی خشته و کوفته بودیم

  با بسم الله افسر استارت زده و راه افتادیم و بعد از دنده کشی و پارک دوبل افسر محترم فرمودند

 بزن کنار...گفتم به به رد شدم....

پرسیدم رد شدم؟!!! گفت پیاده شو...ترمز دستی را کشیده و خلاص نمودیم

  و دوباره پرسیدم رد شدم؟!!!

 و باز گفت پیاده شو  خلاصه پیاده شدم و گفتم چی شد رد شدم ؟!!

و دیدم افسر مهربان امضای قبولی را بر کاردکس اینجانب زدند و مرا غرق در

 سرور و شادی نمودند..

.خیلی خوشحال شدم......

و خلاصه با این قبولی روی چند نفر را کم کردم یکی از آن های مربی شل و ول و...

 و دیگری برادرمان که پیش بینی نموده بودند بنده دفعه ی پنجم قبول میشوم....

خلاصه با یک دنیا شادی واحساس سبکی فراوان به خانه برگشتم و این خبر را تلفنی

 به همه دادم و اولین نفر بعد از مادرم برادرم بود که گفتم قبول شدم

 گفت:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ایول بابا شیرینی بگیر دارم میام....

 

راستی جالبه بدونید من و فرشته و بنفشه و فائزه ۴ نفری  باهم  رفتیم واسه گواهی نامه

 ثبت نام کردیم و ۴نفرمون دفعه ی اول قبول شدیم....

و قرار بود هرکی دفعه ی اول قبول بشه شام بده و حالا قراره بریم بیرون و

 هرکس پول شام خودشو بده....

شکرت مهربونم....

۳:

۱۷ام انتخاب واحد  کردم و فعلا ۱۷ واحد بیشتر برنداشتم این ترم درس ها داره اختصاصی

و سخت میشه  ۱۵ واح اختصاصی و ۲ واحد عمومی

خدایا کمکم کن مثل همیشه

دلم برای دانشگاه و بچه ها یه ذره شده....

۴:

شنبه ی هفته ی قبل یکی از بستگان در اثر تصادف در سن ۲۷ سالگی واسه همیشه با دنیا

 و آدم هاش خداحافظی کرد....

 و همسرشو بیوه و بچه هاشو یتیم کرد..

.خداوند انشاالله اونو رحمت کنه و به همسر و خانواده اش صبر عطا کن

با دیدن چهر های معصوم مهدیس و مهدیارش  قلبت درد میگیره...مهدیس هنوز بابا گفتن  بلد نشده و

مهدیار  شب ها تو آسمون دنبال ستاره ی باباش میگرده و با این آرزو میخوابه که

  شاید خواب بابا رو ببینه....

قربونت برم خداااااااااااااااااا

خودت بهشون صبر بده به حق علی....

۵:

خلاصه  ببخشید منو به خاطر نبودنم  و سر نزدنم  واقعا گرفتار بودم....

ولی همیشه به یادتون بودم و خیلی خیلی  دوستون دارم

۶:

اگر پیاده هم شده است سفر کن ،

 در ماندن می پوسی.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند

، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست

دوست دارم خدا به اندازه ی تمام بی اندازه ها..........

 

 

آسمونتون پر ستاره...

تا درود دیگر بدرود

مهلا ۲۳/۶/۹۰

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 0:24 توسط مهلا| |

به نام مهربونی..."

 

من و خدا هر روز فراموش میکنیم !

من لطفش را و او نافرمانی ام را......

 

شب قدر همان شبی است که در تمام سال شبی به خوبی و فضیلت آن نمی رسد

و عمل در آن بهتر است از عمل در هزار ماه و در آن شب تقدیر امور سال هر کس نوشته می شود

و ملائکه و روح در آن شب به اذن پروردگار به زمین نازل می شوند

و به خدمت امام زمان (عج) مشرّف می شوند

و آنچه برای هرکس مقدّر شده را بر امام زمان (عج) عرضه می کنند تا ایشان به اذن

 خدا تایید و امضا بفرمایند.

 سلام...

 

توی این شبهای عزیز که میگن از هزاران شب با ارزش تره

بیاید برای هم دعا کنیم....

لحظه هاتون پر از بوی خدا

و اجابت دعا...

 

عکس مذهبی ماه مبارک رمضان شب قدر

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 0:33 توسط مهلا| |

"به نام مهربونی"

 

همیشه نباید همه چیز را توضیح داد...

وقتی کسی برای نداشته هایت بهانه میگیرد

بهتر است او را هم نداشته باشی تا به نداشته هایت اضافه شود....


مهلا نوشت:

سلامی چو بوی خوش شامگاهی(چه شاعرانه)

دوستان این مطالب خنده دار که میبینید برام ایمیل شده بخونید و لذت ببیرید ما که کلی خندیدیم

درضمن لطفا نظرتونو در مورد قسمت بدون شرح هم بگید...

 



حموم بودم، مامانم می زنه به در می گم بـــله ؟ می گه حمومی ؟
میگیم : پـَـَـــ نه پـَـ اینجا لندنه، صدای منو از رادیو بی بی سی می شنوید

 

جلو در دستشویی، طرف اومده میگه ع ع ع ببخشید شما توی صف هستین؟
میگیم : پـَـَـــ نــــــــــه پــــــــــــ سوسکیم اومدیم نهــــــــار.... :


رفتم مغازه دارو سوسك كش خريدم . ميگم بريزم زمين اينو؟

يارو ميگه پَـــ نَ پَـــ صبح ظهر شب با يه ليوان آب بده سوسكه بخوره



دوستم اومده صاف رفته نشست رو بالشم! میگم:راحتی‌؟ میگه: بلند شم یعنی‌!

میگم: پـَـَـ نَ پـَـَـــ بشین قالب باسنت شه یه موقع گم شدی واسه تشخیص هویت ازش استفاده کنیم



سر جلسه امتحان به جلوییم می گم برسونیا ... می گه چی؟ تقلّب؟؟؟

 پـَـَـ نَ پـَـَــــ تنفس ِ دهان به دهان




رفتم سر قبر بابابزرگم.... یارو اومده پیشم نشسته میگه فوت کردن.؟
پَـــ نَ پَـــ فردا امتحان ریاضی داره خودشو زده به خواب که نره

 


تو آرایشگاه کار می کردم ... از مشتری می پرسم برات ماسک بذارم؟
میگه ماسک برای جوش صورت و اینا ؟!
پـَــــــــ نَ پَـــــــــ په ماسک اسپایدرمن



رفتم چشم پزشک
میگه واسه سرخی چشمتون اومدین ؟
پـَـــ نَ پـَــــ سرخیش عادیه وسطش سیاه شده


قرمه سبزی آوردند رو میز می پرسه:قرمه سبزیه؟؟؟؟؟؟؟؟

 پَـــــ نَ پــَـــ کوکو سبزیه آبشو زیاد کردن کم نیاد



معلمم اومده خونمون تمبکمو دیده میگه تمبکه؟

میگم پَـــ نَ پَـــ ساکسیفونه روش پوست کشیدم گردو خاک نره توش .میگه منظورم اینه که میزنی؟

میگم پَـــ نَ پَــــ اون زورش زیاد تره اون منو میزنه میگه بیخیال درسو شروع کنیم؟

 میگم پَــ نَ پَـــ من تنبک میزنم شمام برقص با هم پول در بیاریم.

بعدش بابام اومده میگه اِ حاااامد ایشون معلمتونه؟ 

میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ ایشون دوست دخترمه به خاطره گرونی پول نداره ریشاشو بزنه

تو خیابون موتوریه اومد کیفم رو قاپید، یارو میپرسه دزد بود؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ رفیقم بود اومده بود امانتیش رو پس بگیره، فقط خواست هیجانش بیشتر باشه



رفتم آسایشگاه برای دیدن سالمندان. مسئول اونجا میگه : اومدی عیادت ؟
میگم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ خیال کردی اومدم 2 تا از این پیرمردها رو ببرم بزرگ کنم؟!



سوار ماشین بودیم یه موتور با سرعت دویست تا از کنارمون عبور کرده،

 رفیقم داشت با موبایلش ور میرفت ندیدش، میگه:موتور بود؟
گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ میگ میگ بود؟!




عروسی خواهرم ماموره اومده دم خونمون میگه عروسیه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ ختنه سرون بابامه جشن گرفتیم


یه گوسفند خریده بودیم بسته بودیمش به درخت که قربونیش کنیم دختر خالم اومده میگه آخــــــی

 میخوان این طفلی رو بکشن؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ کار بد کرده بستیمش به درخت درس عبرتی باشه واسه بقیه ی گوسفندا



شب ساعت 11 اومدم خونه بابام آیفونو برداشته میگه میای بالا؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ آشغالا رو که میاری پایین ماهیانه منم بیار !!!


 

رفتم در خونه رفيقم ...
از پشت آيفون ميگه ... تنهايی؟
پَ نه پَ ، خونه محاصره ست ... بهتره خودتو تسليم كنی ...



عكس برادرزاده هامو نشون دوستم دادم با مامانشون. برگشته میگه ااِاا داداشت زنم داره؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ اینارو تو قرعه كشی بانك برنده شده ...


با دوستم رفتیم بام تهران ... یه یارو تو بانجی جامپینگ داشت بالا پایین میرفت ...
دوستم میگه اگه این کش پاره بشه می خوره زمین داغون می شه؟
پَ نه پَ، می خوره زمین هوا میره نمی دونی تا کجا میره ...

 

بدون شرح:

 



 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 1:46 توسط مهلا| |

"به نام مهربونی"

 

تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت ، دلتنگی ام را به باد می سپارد . . .

 

 

 


بعدانوشت:

۱:

این نوشته های بالارو یه جایی دیدم خوشم اومد گفتم بذارمش تو وب هویجوری

۲:

در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست ، برخیز تا بگریند

۳:

فردا امتحان دارم اعصابم نافرمه....

۴:

 

امشب باز هم پستچي پير محله ي ما نيامد ....

يا بايد خانه ي مان را عوض كنيم يا پستچي را ....

تو كه هر روز برايم نامه مينويسي . . . مگه نه؟

۵:

زود برمیگردم ...فعلا

بدرود

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 1:6 توسط مهلا| |

 

"به نام مهربونی"

پشت به تمام آینده ها

خاطره هایم را می نگرم

گذر از کوچه های زمان

رسیدن به روزهای سبز بهار....

ولی من اکنون زنده ام

نه در رویا

نه در خاطره

... و نه در آینده

حتی دیگر قافیه و وزن را هم نمیخواهم

امید نا امید محبتی گنگ در پستوی ذهن خاطره ای مشوشم

که اکنون رویا را در نگاه خاطره ای محال می نگرد

ایجاز موجود نیست

خورشید همچنان فروزان است

زندگی ادامه دارد....

اما با انتظار !!!!!!

 

شاید سکوت کنم ...

شاید بغض کنم...

نمی دانم شاید بی تفاوت از کنار خاطرات گذشته بگذرم

شاید دیگر عاشق نشوم...!!

شاید فردا زنده نباشم...!!

شاید دیگر نخندم...!!

شاید مرگ را بخوانم...!!

شاید شاید نباشد که شایدی دوباره از پشت شاید های همیشه سر بر آرد...

شاید همیشه شاید را برای پنهان کردن اندوه و ترس ساختم...

اما ...

در یادت هستم!!

از کوچه های باهم بودنمان به یاد تو میگذرم

حتی اگر در یاد من نباشی

می دانم بر میگردی

من به این معجزه ایمان دارم

دعایت می کنم

حتی اگر نفرینم کنی

شایدی دو باره را از بیم می سازم

شاید دیگر عاشق نشوم

از شاید های قطعی سیر شده ام

شاید فردا شایدی در کار نباشد

اما در پستوی تنهایی خویش به انتظار تو می مانم

منتظرت بمانم؟یا تو را به دست های سرد فراموشی سپارم؟

 


مهلانوشت ها:

۱:

روزهایی که نبودم پر بود از لحظه هایی قشنگ و نوکه ناجوانمردانه به انتها رسید....

۲:

چیزی تا ماه رمضون نموده دلم برای اون لحظه های قشنگ دم افطار و سحر تنگ شده

واسه نمازهای اول وقت...واسه شب های قدر

حس میکنم امسال ماه رمضون حال و هوای دیگه ای داره حداقل واسه من

لحظه هامون پر از بوی خدااااااااااا

هم من هم شما

۳:

از یکشنبه کلاس های آموزش رانندگی شروع میشه هرچند که خیلی مثل قبل دل و دماغ ندارم

اما بازم هیجان زده ام

۴:

بعضی وقت ها آدم میمونه سر یه دوراهی

حسابی سردرگم و کلافه میشه که از کدوم راه بره...کدوم یکی به صلاحشه...؟!!

نمیدونم این دوراهی ها رو تجربه کردید یا نه؟!

خیلی تجربه ی سختیه....

خدایا خودت کمک کن بهترین راه و انتخاب کنیم

۵:

آدم همیشه نمیتونه همه چیزی رو که توی قلبش به زبون بیاره....

نمیدونم از گفتنش خجالت میکشه یا غرورش سد قلب و زبونش میشه....

۶:

دیشب یکی از دوستای دوران ابتدایی که چند ماه پیش دیدمشو شماره به هم دادیم

بهم اس زد که مهلا رادیو تست صدا و گویندگی میگیره برو ثبت نام کن

حتما قبول میشی...گفتم نه بابا فکر نکنم !!!اما اون اصرار کرد که حتما ثبت نام کنم

خلاصه امروز رفتم که ثبت نام کنم اما حسابی خورد تو پرم

چون باید تحصیلاتت بالای کارشناسی باشه و من تا ۳ سال دیگه شرایط ثبت نامو ندارم...

بیچاره من!!!

دیشب بعد این اس با مامانم و زن داداش گرامی حرف میزدیم...و با مامان میگفتیم که من

 دنبال هیچکدوم از استعدادهام نرفتم نه استعداد تقلید صدا و بازیگری نه شعر و نویسندگی

 نه خط و نقاشی....خلاصه همش با تو خونه موندن و امید دکتر شدن ناکام موند....

۷:

از همه ی دوستای خوبم که با وجود نبودن و سر نزدنم می اومدن و کامنت میذاشتن واقعا ممنونم

و بی اغراق میگم خیلی دوستتون دارم

 

لحظه هاتون بهاری

دلاتون غرق شادی

تا درود دیگر بدرود

مهلا۷/۵/۹۰

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 13:12 توسط مهلا| |

به نام مهربونی"

دوباره سیب بچین حوا!

خسته ام ...بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند...

روزگاریست که شیطان فریاد میزند آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد....


مهلانوشت ها:

۱:

سلام دوستای خوب و باوفای مهربونم

ببخشید به خاطر بی وفایی و سر نزدنم...حال خوشی ندارم..دوباره برمیگردم...

برام دعا کنید دوست جونا.....

۲:

۱۰ خرداد << روز به یاد ماندنی

۳:

خدایا بیشتر از هر وقت دیگه بهت احتیاج دارم

دستمو ول نکن.....

دوست دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 23:37 توسط مهلا| |

"به نام مهربــــــــــــــــونی"

نیسش !!!

نمیدونم کجاست؟!! چه میکنه؟!!

 ولی میدونم که ندارمش....

هیچ وقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم...

نمیخواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم

نمیخواستم که بی تو به دیوارها بگم هنوزم دوست دارم...

آخه تو حول و ولای پریشونی و تو رو نداشتن...

تو گیر و دار....

ای بابا ....!!!

دل تو هیچ حال اون خوش ....ای بی مروت

http://www.myup.ir/images/34450602624273752550.jpg

 

فردا یه روز خاص حداقل واسه من...

روز تولد آدما توی هیچ تقویمی ثبت نمیشه اما توی دل کسایی که دوسش دارن همیشه موندگاره

فردا ۲۹ اردیبهشته روز  من!!!!

روزی که من...من شدم....

روز زمینی شدنم...

نمیدونم چند بهار دیگه قراره باشم ...اما خدایا ازت میخوام....

نمیدونم ازت چی میخوام...میدونی  فقط خودت میخوام و دیگر هیچ...

همیشه پیشم بمون...همیشه ی همیشه

بی تو دلــــــــــــــم به اندازه ی تموم دنیا  تنگـــــــــــــــه!!!

دوست دارم به اندازه ای که اندازه نداره....

 

امسال پیام های تبریک زیادی گرفتم از کسایی که اصلا فکرشو نمیکردم...

 که خیلی خوشحالم کرد...

نمیدونم دیگه چی بگم...کلی حرف و جمله های قشنگ توی سرم هست

که خیال بیرون اومدن ندارن...

بیخیال...بذار راحت باشن!!!

 

تولــــــــــــــــــــــــــــــــدم مبارکــــــــــــــــــــــ

http://www.myup.ir/images/64087484444017800164.jpg

همین....

 

روزهاتون بهاری...

تا آپ و دورد دیگر بـــــــــــــدرود

مهلا ۲۸/۲/۹۰

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 0:6 توسط مهلا| |

"به نام مهربونی"

اتنشن اتنشن پیلیز:

با سلام. لازم به ذکر است که ذکر کنم:

بنده نمیتوانم در وبلاگ هیچ یک از دوستان نظر بگذارم میدانم الان میپرسید چرا؟

زیرا نمیدانم چرا در قسمت کامنت های وبلاگ دوستان قسمت رمز برای بنده نمیآید

 و به همین دلیل نظرات اینجانب ثبت نمیشود

اما باید بگم که به وبلاگ همه ی دوستان از جمله:

تبسم جان.مسی جان.الکی خوش جان.دلنگون خان جان.دلتنگ خدا جان.سمیه جان. بی نشان جان .مهلاخانومی.کوچه باغ دل و...

 بقیه ی دوستان سر زده ام اما موفق به ثبت نظر نشده ام

از همین جا از همه ی بروبچه های وبلاگی عذرخواهی می نمایم....

راستی لطفا اگر میدانید بگویید که این جانب با این مشکل حاد چگونه برخورد بنمایم...

بسی سپاس گذارم

با تشکر:مدیر وبلاگ

 


بدون شــــــــــــــــــــــــــــــــــــرح:

2v195p4.jpg

بعدا نوشت:

دوستان اگه نظری در مورد ایشون دارند می توانند بگویند

-این اتفاق یه فایده داره اگه گفتید چی؟

اینکه من می تونم بفهمم کدوم یکی از دوستای وبلاگی دلشون واسه من تنگ شده..

بعدا نوشت تر:

این پرابلم به وسیله ی یکی از دوستان عزیز برطرف شد.....

"الکی خوش جان" بسی از تو سپاس گذارم

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 0:7 توسط مهلا| |

 "به نام مهــــــــــــــــــــــربونی"

زیبا ترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه ای بیهوده می خوانی

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بیهودگی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر فردای ما اگر

بر ماش منتی است

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است.

 

http://www.myup.ir/images/22821592643014375748.jpg


مهلانوشت ها:

۱:

این چند روزی که نبودم کلی اتفاق افتاده که مثل همیشه خوب وبدش مهم نیست ...

فرشته آبله مرغون گرفته بود و ۲ هفته دانشگاه نیومد و اجازه نداد من برم ملاقاتش! گفتم

 نمیخای واست کمپوت بیارم؟گفت نه !! و خلاصه خودشو از همه مخفی میکرد....

۲:

از هفته ی بعد امتحان های میان ترم شروع میشه که من خیلی می ترسم چون این ترم اصلا

 درس نخوندم و تا جایی که ممکن بوده تنبلی کردم خدا خودش بخیر کنه...

استاد فیزیک هم گفت که من ترم قبل خیلی اکتیو بودم چرا این ترم اینطوری شدم؟

۳:

این هفته هفته ی پر خاطره ای بود..و انقدر با بنی و فری خندیدم که... خیلی خندیدم

روز یکشنبه تو کافی شاپ دانشگاه یه عابر بانک به همراه رمز پیدا کردم که دادم به فروشنده بعدش

 تو نماز خونه یه گوشی پیدا کردم...

 امروز هم دوباره یه گوشی پیدا کردم...نمیدونم چرا خیلی عجیبه برام....

فکر کنم خدا داره امتحانم میکنه... ولی انصافا امروز دیگه نزدیک بود گول شیطونرو بخورم

و گوشی رو نگه دارم چون خیلی باحال و خوشکل بود دقیقا همون گوشیی بود که دوست داشتم ....

که برادر جان با حرف هاش نجاتم داد...

۴:

 این هفته قرار بود بریم نمایگاه کتاب که کنسل شد ....دیروز خاله اینا رفتن مکه

امروز فرشته اینجا بود کلی خندیدم قرار بود شب بمونه که نموند و رفت چون گوشیش شارژ نداشت..

۵:

۵شنبه ی هفته ی دیگه روز منـــــــــــه....

کاش یادت نرود روی آن نقطه پر رنگ بزرگ بین بی باوری آدمها یک نفر میخواهد با تو تنها باشد...

نکند کنج هیاهو بروم از یادت

عاشــــــــــــــــــــــــــــــــق اردیبهـــــــــــــــــــــــــــــشتم

۶:

راستی از همه دوستای خوب و نازنینی که با کامنت های قشنگشون ابراز نگرانی و دلتنگی کردن

 خیلی خیلی ممنونم

دوستتون دارم

۷:

خدایا ......؟؟؟

تنهام نذار................................................................................................................!!!

بی تو میمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم(م)

 تا درود دیگر

بدرود...

مهلا ۲۱/۲/۹۰

http://www.myup.ir/images/54542055253456635583.jpg

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:0 توسط مهلا| |

"به نام مهربونی"

 

صفر را بستند


                          که ما به بیرون زنگ نزنیم !


از شما چه پنهان ...


                            ما از دورن زنگ زدیم !!!

http://www.myup.ir/images/59647386777867664816.jpg

 

 


مهلانوشت ها:

۱:

حس و حال من توی هفته ای که گذشت تلفیقی از ذوق و شوق و استرس و

 فین فین سرماخوردگی بود

و توی این هفته گرفتار تدارکارت نامزدی و در حال خرید بودم

درسته که بعد از این همه  دویدن خسته شدم ولی برام خسته کننده نبود...

لباس نامزدی دختردایی جان رو من انتخاب کردم و لباس منو اون که انصافا انتخاب هردومون

 اکسلنت بودو کلی از خودمون تعریف کردیم

من و دختردایی جان از آنجایی که هم سن و سال هستیم و از وقتی یادمان نمی آید باهم هم بازی

و رفیق بودیمدر حال حاضر نیز رابطه ی خیلی خوبی باهم داریم

که امیدورام از این پس بهتر نیز هم شود....

۲:

۴ شنبه شب شب بله برون بود با یک سب گل گنده ی خوشبو و .... به منزل دایی جان رفتیم

که دختر دایی جان یا همون عروس خانم یه کت شلوار سفید پوشیده بود لختی از آمدنمان نمیگذشت

 که عروس خانم مارا به آشپزخانه احضار نمودند و گفتند:

 مهلا خوبم؟خوشکل شدم؟ خیلی سفید نیستم و ....

و ما نیز در جواب گفتیم: نه بابا خیلی خوبی. بهت میاد .ای بابا پس میخواستی مشکی بپوشی...

و اندکی به او قوت قلب دادیم و دوباره به جایگاه خود در پذیرایی برگشتیم

خلاصه شب بله برون به خوبی و خوشی گذشت و ساعت حدودا ۱۲ به خانه برگشتیم و

 تا ۳ صبح با برادر و مادرمان حرف زدیم و خندیدم

من و برادر باهم ۵ سال تفاوت سنی داریم و به همین دلیل خیلی باهم سازش نداشتیم

شیرخوار که بودیم برادر جان چند بار تصمیم به قتل ما گرفته بودند که متاسفانه به این

 مهم دست نیافتند و در کلاس اول همیشه در نقاشی هایشان نوزادی میکشیدند

 و آن را خط خطی میکردن

چون بنده با آمدنمان تخت سلطنت را از ایشان گرفته بودیم و دختر بابا نیز شده بودیم و

ایشان اصلا چشم دیدن مارا نداشتند...

در نوجوانی همانند سگ و گربه همیشه در حال جنگ و در ملاج هم کوبیدن بودیم که البته

نقش قربانی را همیشه بنده ایفا مینمودیم و...

سال سوم متوسطه که بودیم روزی بر سر موضوعی با یکدیگر حرفمان شد و برادر جان به من

 حرفی زد که بسیار دلم را شکست و چند روزی مرا به انزوا و کنج خلوت برد و از آن پس به بعد

 بنده ی حقیر گرفتار کینه ای  گشتم ملقب به شتری و دیگر با ایشان حرف نزدم تا عید

 امسال یعنی حدود ۲ سال که هرکس میفهمید بسیار تعجب می نمود .

 مادرمان هم همیشه سعی میکرد میانجیگری کند تا من او را ببخشم و بارها گفت که

 برادرمان از حرفی که زده بسیار ناراحت است و طلب بخشش دارد اما غرورش اجازه ی

 عذر خواهی نمیدهد و بنده به مادرم گفتم که من او را بخشیده ام اما نمیتوانم فراموش کنم...

تا عید امسال که تصمیم گرفتم این کینه ی شتری را از دل بیرون کنم و با اصرار مادر

 پیش قدم شدم و باهم آشتی کردیم...

خلاصه در این یک ماه ما بسیار باهم خوب شدیم خصوصا در یک هفته ی اخیر که

صمیمیت مان باعث تعجب همگان و حتی خودمان گشته بودیم و ایشان در همه ی موارد

با من مشورت میکردن از انتخاب لباس گرفته تا مدل مو و رنگ کروات....

۳:

دیروز بعد از اومدن از آرایشگاه به همراه خانواده رفتیم خونه ی عروس خانم تا منو دید گفت

 وای مهلا نشناختمت چقدر عوض شدی!!

گفتم توام همین طور عزیرم! گفت: مهلا خوشگل شدم؟گفتم نه! مــــــــــــاه شدی عزیزم

بعد از اومدن عاقد گفتن که من برم و قند بسابم و من هم این کارو با نهایت دقت و قدرت انجام میدادم

که داییم گفت:مهلا جان یکم یواش تر دایی الان میشکنه... و همه زدن زیر خنده

(آخه فکر میکردم هرچی محکم تر بسابم بهتر و میمون تره...)

بعد از بله گفتن عروس خانم نوبت آقا داماد شد که همین که گفت بله

یهو یه بغض گنده راه گلمو بست و چشام پر از اشک شد خیلی خودمو کنترل کردم

و سعی کردم کسی نفهمه که فکر کنم همه فهمیدن فقط امیدوارم توی فیلم مشخص  نباشه...

واقعا نمیدونم چرا اینجوری شدم؟!

بعد از عقد رقص و پایکوبی شروع شد و تا پاسی از شب ادامه داشت و همه میگفتن عروس بعدی

تویی مهلا منم میگفتم نخیر من میخوام پله های ترقی رو طی بکشم و قصده ازدواج ندارم

 بیخود اصرار نکنید (نمیدونم چرا اونشب همش احساس ترشی بندری داشتم )

شب برگشتیم خونه اما بدون برادر گرام مامانم میگفت: وای چقدر پسر داماد کردن بده پسرتو

 میگیرن ازت هلیا گفت: خوبه حالا مهلا که ازدواج کنه این نمیره شوهرش می یاد...

و مامان وهلیا همش میگفتن وای چقدر جاش خالیه و ... منم گفتم نگران نباش مامان جان باز

 فردا میاد و از شلختگی هاشو دیونه بازی هاش آسی میشی...

اما منم حس اونارو داشتم شاید هم بیشتر...

خدایا ازت میخواد کمک کنی همه ی زن و شوهرها یه عمر باهم و در کنار هم خوشبخت باشن... 

 

 

خوب دیگه تا آپا دیگه و درود دیگه بدرود

http://www.myup.ir/images/97135926253358589144.jpg

اردیبهشتتون بهشتی...

 

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 0:33 توسط مهلا| |

 

"به نام مهــــــــــــــــــــــــربونی"

دکتر علی شریعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست

 که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند.

بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌‌شان یکی است.

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را

 می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.

شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از

پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم، باز می‌شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند.

چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان.

اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود.

سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید

 که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان

دست هم نرسد.

http://www.myup.ir/images/42267013289073941010.jpg


مهلا نوشت ها:

۱:

اتن شن اتن شن پیلیز

عروسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

بسی خوشحال هستیم زیرا چون:

داریم به امید خدا  عروس....؟!

 نه بابا

خواهر شوهر میشویم و قرار است از این به بعد زورگویی کنیم

۵شنبه دیگه نامزدیه برادر گرام است و نامزدش هم دختر دایی عزیزمان است که ما از این مهم بسیار

 خشنود وبه عبارتی

 ذوق مرگ هستیم و الان از شدت خوشحالی خوابمان نمی آید  و ساعت ۱۲:۳۰ شب در حال رقص و پایکوبی بودیم

که با قرقرهای آقای داماد و آقای پدر ...پایکوبی را تمام کردیم و قرار است از فردا به دنبال لباس و تدارکات مهمانی باشیم

انشاالله....

۲:

امشب کلی با زن داداش آینده خندیدم و کلی تهدیدش کردم که از این به بعدباید بیای خونه ما همه ی کارا رو

 بکنی لباس بشوری ظرف بشوری غذابپذی جارو و گردگیری هم بکنی و .....

  و اگر انجام ندی با کمربند سیاه و کبودت میکنم

اونم میخندید و منو جدی نمیگرفت چون میدونست این کارها اصلا به گروه خونی من نمیخوره میگفت مهلا

 بهت میخوره کرم بریزی گفتــم واقــــــــــــــــــــــــعا؟ گفت نه بابا شوخی کردم بی آزاری

۳:

هفته ی دیگه کلی امتحان دارم یکشنبه دوتا دوشنبه هم یکی... خدا بخیر کنه موندم با این همه کار چه

 جوری درس بخونم؟!خدایا خودت کمکم کن

۴:

فردا صب قراره با زن داداش جان برویم بازار و عصر هم قراره بیرون داریم با بنفشه خانم ساعت ۷

 هم باید برم پیش آقای مشاور که بسی دلتنگشان گشته ام

۵:

راستی آذر امسال هم عروسیه یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستامه (مریم جونی)که قراره بعد

 از کلی فراق و بدبختی به آرزوش برس.

 واسه ی عروسیه مریم خیلی هیجان زدم چون قصه ی عشقش پر از خاطرات تلخ و شیرینیه که تو

 بعضی هاش ماهم بودیم

هــــــــــــــــــــــــــی یادش بخیر!!!

وقتی فهمیدم باباش موافقت کرده میخواستم از خوشحالی پرواز کنم

واسه ی داداش عزیزم و مریم جون و همه ی جوان های دم بخت و ...

آرزوی زندگی پر از عشق و خوشبختی دارم

 

 

۶:http://www.myup.ir/images/79407715148999435689.jpg

 

خوب دیگه تا آپ و درود دیگر بدرود

لحظه هاتون پر از بوی خدا

دوستت دارم خدااااااااااااااااااا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 1:31 توسط مهلا| |