کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني بشم! آسمون که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته حتی آلانم که بزرگ شدم باز وقتی بارون می باره دل منم بارونی می شه دوباره یاده همون احساس بچگی می افتم می دونم خدا هم بعضی وقت ها دلش می گیره از دست کا رهای ما ولی خدایا تو که مهربونی تو که مثل بنده هات نیستی اگه ما بعضی وقت ها اذیتت می کنیم فراموشت می کنیم و... تو به دل نگیر و ما رو ببخش دوستت دارم خدای مهربون...........
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:49 توسط مهلا |
لنگ لنگان... از برابرم بگذرد و اکنون زمان ، به ریشخند ایستاده است تا من از برابرش بگذرم.... به ازين نيست حكايت، به از اين چيست درايت، كه ز حسن عمل ما به نهايت، همه كس راست رضايت ، چه خداوندو چه مخلوق خداوند، به گيتي همه باشند ز ما راضي و خرسن د و به توفيق الهي بتوانيم در اين دار فنا زندگي سالم و بي دغدغه اي داشته باشيم و در آن دار بقا نيز خداوند كند قسمت ما نعمت فردوس برين را.
من ایستاده بودم
تا زمان
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:23 توسط مهلا |
راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی خدای مهربون تو همونیی که من میخوام کمک کن تا منم همونی باشم که تو می خوای دوستت دارم ....... بنده ی حقیرت :مهلا
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:26 توسط مهلا |
راستش را نگفتم اما " باور ِ تو " ؛ هلم مي دهد تا ديوار حاشايي كه بلند است و آن قدر قد مي كشم كه يادت برود دستم به دستت نمي رسد!! کجآیی!!! 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:33 توسط مهلا |
هميشه رفتن رسيدن نيست
براي رسيدن بايد رفت در بن بست هم راه آسمان باز است پرواز بياموز..... 
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 15:7 توسط مهلا |
زندگی کن و لبخند بزن بخاطر آنهایی که : از نفست آرام میگیرند
با لبخندت زندگی میکنند
و به امیدت زنده هستند
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 20:34 توسط مهلا |
- میگن عاشقا عشقشون رو خوشگل میبینن،ایندفعه که دیدمت خیلی خوشگل شده بودی،نمیدونم تو هر دفعه خوشگلتر میشی یا من عاشقتر؟!!۱ 
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 21:14 توسط مهلا |
در حضور خارها هم می شود یک یاس بود در هیا هوی مترسک ها بر از احساس بود میشود حتی برای دیدن بروانه ها شیشه های مات یک متروکه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسیم سا قه های هرز این بیشه ها را داس بود کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود هر چه بود احساس بود
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 21:5 توسط مهلا |
سلام
یه سلام بهاریه قشنگ
حالتون چطوره؟امیدوارم که حالتون خوبه خوب باشه بهاریه بهاری![]()
به خاطر این ۳ هفته ایی که غیبت داشتم از همه عذر خواهی میکنم
امیدوارم که منو ببخشید
خیلی دوست داشتم واسه سال نو یه آپ توپ بذارم ولی خوب نتونستم
با آرزوی 12 ماه شادی
52هفته خنده
365 روزسلامتی
8760 ساعت عشق
525600 دقیقه برکت
3153000 ثانیه دوستی
برای همه شما عزیزان
یا علی

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:51 توسط مهلا |
این شعرو تقدیم میکنم به روح بلند تموم عاشقا
نظر یادتون نره متشکرم شعر کامل در ادامه ی مطلب گل خشکی لای دفتر اشکی گوشه ی چشامه
عکس تو گوشه ی طاقچه این همه خاطره هامه
یه دلم پر از گلایه با یه شمع نیمه سوخته
دو تا چشم پر حسرت خیره به گوشه ای دوخته
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 13:16 توسط مهلا |
| ||||||